شاید ...
شاید گاه آن رسیده باشد
که فصلی تازه را آغاز کنم ...
نیمه ی فصل سرد گذشت . فصل سرد 1386 و من به گام های پیاپی ام می اندیشم بر روی برفها ، فصل سردی در گذشته .
و من چقدر این فصل سرد را دوست دارم . فصلی که یادآور فصلی است که تنها برای فرار از انجماد راه رفتم...راه رفتم...راه رفتم و رد پاهایم بر برفها ماند . فصل سردی که زمستان نامه اش یادگار عزیزی در زندگی ام است و گاهی که دلتنگ می شوم صفحه ای از آن را می خوانم و دلم می خندد به دلتنگیهای آنروز ، به دلتنگیهای امروز... دلم می خندد و انگار هزار ستاره ی برفی در دلم می رقصند با یک موسیقی بهاری.
سلام
نه ... واقعا نمیشه ... باید یه ۲-۳ ماهی برم و اساسی به کارهای عقب مانده ام برسم .
دوستتان دارم
به امید دیدار.
تو بازار کتاب گشت می زنم . می زنم بیرون . نم نم بارون پاییزی حال تازه ای به آدم میده انگار تا بارون پاییزی نزنه آدم از تابستون خداحافظی واقعی نکرده . کاست های موسیقی مثل همیشه برایم جذابند و نمی دانم به چه هوایی "کردانه" صدیق تعریف انتخاب میشه .
شب به نوای صدیق تعریف توی حال و هوای زیبای کردستان گوش میدم و با اینکه کلمه ای کردی نمی دونم چقدر به دلم می شینه . چقدر موسیقی زبان قشنگیه . یادم به جمله افتاد که روزی جایی خوندم : دوری کن از کسی که از موسیقی دوری میکنه .
نتیجه ۱ : غصه ی گیر نیاوردن بلیط کنسرت شجریان یادم رفت !
نتیجه ۲ : به دوست کردم که ۲-۳ سالی ازش بی خهبر بودم زنگ زدم و چقدر خوب شد.
* من را ببخشید که نظم و ترتیبی نداره اینجا . سعی می کنم آخر هفته ها بیام .![]()
ساعت ۵ سحرگاه ٬ ۲۳ مهر ٬ یادآور یه اتفاقه ٬ اتفاق چشم بازکردن من به دنیایی که حتما بی صبرانه منتظر من بوده !
"مارک هلپرین" :
در جهان هیچ چیز برحسب تصادف و اتفاق نیست و در آینده هم هرگز چنین نخواهد بود . خواه این یک سلسله روزهای با آسمان آبی و صاف همراه با فجر و شفق طلایی تیره ٬ یا فعالیتهای سیاسی پرآشوب ٬ یا پیدایش یک شهر بزرگ ٬ یا ساختار کریستالی یک سنگ جواهر که هرگز به خود نور ندیده ٬ یا نصیب افراد از بخت و اقبال ٬ یا ساعت برخاستن شیرفروش محله از خواب صبحگاهی ٬ یا موضع برخورد یک الکترون ٬ یا بروز زمستانهای سرد یکی بعد از دیگری . حتی الکتونها که حرکات آنها به ظاهر نمونه کامل پدیده های غیرقابل پیش بینی است موجودات رام و فرمانبرداری هستند که با سرعت نور می چرخند و دقیقا به همانجایی که مقرر است می روند . آنها صدای آژیر مانند ضعیفی دارند که اگر با ترتیب و ترکیب درک و فهم شوند ٬ همانند صدای وزش باد در جنگل مطبوع هستند و درست همان کاری را می کنند که به آنها تکلیف شده و این واقعیتی است که می توان از آن مطمئن بود.
* پیشاپیش از تبریک تمتم دوستان سپاسگزارم!![]()
![]()
یکی از شاگردای سابقم بهم زنگ زد و گفت یک جمله میخواد برای تعریف هنر . هیچی دم دست نداشتم .یه تعریف از محمدرضا شجریان یادم بود:
اگر که تدبیری باشد
در درک منطق هنر است
در هنر می شود نوای هستی را شنید
معراج در این عرصه روی می دهد
پروازی به فرازستان معنا
البته دو تا جمله هم از کلنجارهای ذهن خودم گفتم :
هنر،نت زیبایی است در آوای هستی که هنرمند آن را می نوازد تا ریتم زندگی رنگ تکرار نگیرد.
هنر یک زبان رابطه است . همین . تنها تفاوتش با زبانهای دیگر این است که قومیت ، ملیت ، نژاد ، فرهنگ ،...سدی برای فهم آن نیست . هنر ، رهاست . هنرمند این رهایی را جهت می دهد برای نزدیکی دوباره روحهای آدمیان .
* یه تعریف زیبا از احمد شاملو می دونستم که هرچی فکر کردم یادم نیومد.
گذشت ثانیه ای
و من تکرار شدم
فضا پر شد از تکرار من
حتی هجوم سایه های نابکار
در فضای وهم آلود
مانعی برایم نبود.
همین دیشب که ستاره ها ، قدم های مرا می شمردند
پنجره ی دلم را باز کردم
و با تمام نتهای موسیقی قلبم ، آواز خواندم
آواز زیبایی بود
کاش شنیده بودی!
فردا اول مهره و من مثل همه ی دوره کودکی و نوجوانیم هول آغاز پاییز را دارم . البته حتی اون موقعهایی که معلم نبودم و یا حتی دانشجو یا دانش آموز این شروع فصل رنگها ٬ یه دلهره ی عجیبی به جونم می انداخت . انگار که حس کنی اول خطی برای شروع و ته ته دلت تردید داشته باشی که آماده ای ؟! شاید هم حتی مهم نباشه که من متولد ماه مهرم . همین که ۱۲ سال یا بیشتر٬ پاییز و اول مهر حکم یک آغاز را داشته ٬ فکر می کنم خیلی ها تجربه کنند این حس را این روزها .
*فردا باید روز قشنگی باشه با ازدحام کوچولوهای دبستانی و بوهای نو !